داستان بلند ا ین ی

درخواست حذف این مطلب
مقدمه



به نام خدا

من به دنبال یک گروه تمام عیار بودم اه ببخشید یادم رفت خودم را معرفی کنم من حسین فوق لیسانس رشته ی ایتی در ا فورد لندن .

بعد از 17 سال به ایران برگشتم حالا من میخواهم یک گروهی راه بی اندازم که ثابت کنم فقط در ها نیست که میتوانند ی بزرگ کرد.

من برای این ی بزرگ به یک گروه وحشتناک که با هوش ترین ادم های ایران هستند احتیاج داشتم و باید این گروه رو تا 3 ماهه دیگه تکمیل و نقسه ی 700 کیلو طلا را عملی کنم.

برای شروع به دو ایتی و شیمی احتیاج دارم برای رد کمک در و ساخت انواع بمب ها .

دوم باید دو راننده و سه تیر انداز که برای رد گم کنی و حمل طلا ها و دو تیر انداز مجهز به سلاح دوربین دار و یکی مجهز به سلاح اتوماتیک باشند .

سوم باید یک شعبده باز اینترنتی پیدا کنم تا حس ترحم مردم را نسبت به ما بر اندازد و کمی پشت صحنه تمندان را افشاء کند.

و در ا برای گول زدن پلیس اف بی ای احتیاج به یک بازیگر ماهر داریم تا رد مارا گم کند و نتواند ما را پیدا کند.


یک عذر خواهی

درخواست حذف این مطلب
متاسفانه فلشم گم شد و تمامی قسمتای داستان ددی بزرگ گم شد
خواهشا با کمی تامل ادامه داستان را برایتام می گذرم

داستان های کوتاه5

درخواست حذف این مطلب

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت وج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان د ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .


پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را ش تند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

داستان کوتاه چوبه دار

درخواست حذف این مطلب



بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع داستان:چوبه دار




داستان من با یک قرض صد وبیست هزار تومنی در سال 1340 آغاز میشود ، که این قرض مرا روز به روز ضعیف تر میکرد همانند یک کنه در زندگیمان افتاد و هر کاری میکردیم بر طرف نمی شد و سر همین قرض داستان شدن من جریان پیدا کرد.

من در کشور ایران دراستان بوشهر و شهر دلوار که شهری فقیر نشین بود زندگی می و خانه من دربی ورودی یکنفره با رنگ آبی زنگ زده و همسایه هایی که از دشمنان بدتر بودند؛ و یک مغازه گل فروشی در مرکز شهر داشتم .

چهره من با صورتی پهن و گندمی با مویی چرب و ریش و سیبیلی کوتاه شکل میگرفت. من رزمی کنگفو هستم و لیسانس رشته روانشناسی در آزاد دلوار و با قدی حدود 185 سانتی متر، با یک همسری همچو فرشته و با دو بچه مهربان زندگی می .

حالا که مرا شناختید بهتر است بروم سر داستان ؛ از سه روز قبل شروع کنم فکر کنم بهتر است:

سه روز قبل

زندگی گرم و شاد ، زندگی آرام ، انقدر آرام که آزارمان ب ی نمیرسید ؛ اما یه درد بزرگ در زندگیمان داشتیم ، یک قرض ، یک بلای جان ، از بی آبرویی که باید خانواده اش را در در کوچه ها جمع کرد.

برای صد و بست هزار تومان قرض هر روز جلو خانه مان مینشست و منتظر میشد تا بیدار شویم تا داد و بیداد را شروع کند ؛ همسرم از این مرد میترسید ، یک فرد لاغر و معتاد اما در عین واحد روانی ؛ آنروز هوا ابری و کمی هم سرد بود و آن مرد با لباس قرمز با شرباری قهوه ای جلو در خانمان با آن قیافه کج و ماوج اش هی دهنش را باز می کرد و می بست راس ساعت 9 صبح شروع به داد و بیداد کرد ، آنروز فقط اشکم در نیامده بود ؛ خیلی بد است که آدم اشک آبرو ریزی خود را در حالی بریزد که نمیتواند بخواطر زنش کاری کند ؛ همسرم نگذاشت که به بیرون بروم ؛ اعصابم د شده بود خب برای یک رزمی واقعا بد است که یک معتاد برایت شاخ و شانه بکشد واقعا بد است .

همسرم مرا به خاک مادرم قسم داد که بیرون نروم و من عصبانیت خود را در دیواری که کنارم بود خالی و دستم شد و خون امد بلا ه آنها تا ساعت 11 موندن و داد میکشیدن ناسزا می گفتن وعوام میخندیدند ؛بلا ه خسته شدند و رفتن .

همسرم مرا سوار ماشین کرد به سمت بیمارستان حرکت کردیم و دست مرا بخیه کرد اما چه یاز دل داغونم خبر دارد .

در طول راه ، سرما دستم را داغون کرد ولی من قلبم ش ته بود ؛ از زنم شرمنده بودم از درون در حال ترکیدن بودم انگار بمبی که سرش را به سدیم آغشته و قطره باران را از چند کیلومتری در بالا سر آن بمب رها د ، هر آن احتمال داشت از خج در برابر زنم منفجر شوم ، در همین حین بود یکی از اعضاء بدنم مرا آرام کرد آری آن همان اشکم بود ولی بد موقعی بغضم ترکیده بود؛ همسرم فهمید و ماشین را کنار زد و با دستانش اشک های مرا پاک کرد و با لحنی آرامش بخش این حرفا را بهم زد: ببین گاهی اوقات سختی در زندگی باعث میشود تا انسان به مرز پختگی برسه ، گندم را در نظر بگیر که باید سختی آسیاب را به جان ب د تا آرد شود و سختی آتش تنور با به جان ب د تا نان شود پس حتی کوچک ترین موجودات برای سیر تکامل پختگی چنین سختی هایی را میکشند حال ما انسانیم پس سختی ها در زندگیمان بیشتر از تمام موجودات هست چون ما مخلوق ویژه خ م ما جانشین خدا بر روی زمینیم.

شب همانند یک آدم بی روح و شرمنده روی رخت خو افتادم و خو دم تا بلکه صبح شود............

دوروز قبل

امروز آنها نیامده بودن و ما تعجب کردیم که چرا نیامده بودن؛ و برایم عجیب بود ، در را باز و یک پاکت نامه جلو درب پیدا ، اول یکّه خوردم که این چیست بعد پاکت را باز داخلش یک نامه بود چون باد زیاد می وزید آنرا بردم و در اتاق خواندم متن نامه چنین نوشته بود:




به نام خدا

از یک دوست به یک بنده خدا

پسرم فردا را کمی احتیاط کن

چون ممکن است برایت اتفاقی بی افتد

خودت میدانی


پاکت نامه را گرفتم و مات ماندم و در فکر فرو رفتم که چه ی است که انقدر دقیق از کار های من خبر داشت یا آیا ی مرا داشت اذیت میکرد؟ ؛ ذهنم پر ا سوالات گوناگون بود و مانند ماهی هستم که مات و مبهوت اقیانوس بزرگ شده ام و فقط به یک نقطه خیره شدم .

همسرم زیرانداز را انداخت و خو دیم و در خواب پیرمردی را دیدم با لباس سبز و عمامه ای سفید و محاسنی زیبا و صورتی نورانی که به سمت من می آمد زبانم در آن سرزمین بی آب و علف خشک شده بود چیزی که برای من نا آشنا بود این بود که در کنار آن پیرمرد یک موجود بدترکیبی در حال حرکت بود و هی با دست و پایش خود را به زمین می کشید تا بلکه به من برسد ، او بدنی سیاه با دندان هایی نامرتب و دوشاخ و خون آبه هایی که از دهانش سرازیر میشد و با پنجه های بزرگ و چرکی که مدام وارد زمین میشد و در می آمد تا بلکه حرکت کند ، حال بهم زن ترین قسمت آنجایی بود که کرم ها در یک نقطه از بدنش که گوشتش کنده بود حرکت می خیلی عجیب و ترسناک بود حتی من از ترس هی به سمت عقب می رفتم تا وقتی که چهره هایشان را ببینم وقتی چهره هایشان را دیدم در جایم خشکم زده بود و دیگر نمیتوانستم راه بروم، چهره هر دو شبیه من بود .

پیرمرد جلو می آید با لبخندی زیبا به من می گوید فرزندم از ما نترس ما همان نیمه دوم تو هستیم من کار های خوب تو و او کار های زشت و پلید توست پس ما درست کرده دست تو هستیم ، از ما نترس....

ادامه داد: ما فردا به سراغ تو می آییم و تو باید یکی از مارا انتخاب کنی بدان اگرمرا انتخاب کنی خود به خود کارهایت حل میشود ولی اگر او را انتخاب کنی دیگر برگشتی وجود ندارد و این هم بدان فردا هیچ چیزی از این قضایا امروز یادت نمی آید حال خودت میدانی پسرم.

و آنها به سمت کوه رفتن و غیب شدن و در طول رفتن اعمال بد من برگشت و لبخندی ملیحی زد ،انگار کمی به دلم نشسته بود.

یکروز قبل (روز موعود)

صبحی دیگر ، باز چشمانم را باز ولی هیچ چیز یادم نمی آمد و ساعت 6 طبق هر روز به مغازه رفتم آن روز هوا تازه داشت بارش نرم باران را آغاز میکرد برای یک سیل طوفانی انگاری هواهم دوست داشت و زمین هم راضی به این امر بود؛ خلاصه تا ساعت یازده مغازه بودم و به سمت خانه روانه شدم در راه ناگهان دلم بد جور شور زد به طوری که چشمانم سیاهی زد و پاایم سست شده بود و در خیابان زانو زدم نگاهی به ساعت خود و دیدم ساعت یازده است ناگهان یاد آن ها افتادم و تا خانه دویدم ، نمی دانم چند دقیقه طول کشید تا برسم .

درب را ش ته دیدم و مردم مانع دید کامل من میشد ، رفتم تو ولی....

ولی ایکاش چنین صحنه ای را نمیدیدم ؛ زنم کتک خورده و کتفش ش ته و هر دو بچه هایم بیهوش شده بودند یک نامه در جلوی در خود پیدا که نوشته بود این بجای قرض اولی حالا پول رو بیاور در منطقه 3 دلوار منتظرتم .

تا آنجا 17 کیلومتر راه بود در عرض 2 ساعت تا آنجا را دویدم و ر راه قطرات باران به صورتم میخورد و گرمای بدنم مانع سرد شدنم میشد و در زیر لایه ای از قطرات باران گرمای عرق خودرا حس می ، هوای دلنشینی بود اما چیزی جز خون در چشمانم وجود نداشت من فقط به قصد کشت به آنجا می رفتم .

به آنجا رسیدم و درب را زدم و آن یه نفر به بیرون آدم و یکیشان مرا به داخل هل داد و ب ان بد قواره دت به یقه شدم و به دو ضربه هر دو دستیار او را بیهوش و تازه بدنم گرم افتاده بود و دیدم آن بد قواره برایم چاقو کشید ، من فقط دفاع و چاقواورا دفاع و دستش را پیچاندم اما بد بختانه چاقو اشتباها در کمر او فرو رفت و در جا مرد.

دستانم بی حس شد، و با دیدن یک منظره بیهوش شدم ؛ دیدم که اعمال بد من همان لبخند ملیح را بر لب دارد و برایم دست تکان می دهد .

به هوش آمدم و خود را در زندان یافتم با پرس وجو فهمیدم که زنم با خون ریزی داخلی که از ناحیه سر به او وارد شد مرده و دو فرزندم به علت عمل ن پزشکان در بیمارستان جان باختن و من هم قرار است فردا در دید عام و خاص شوم.

(اخه چرا مگر گناهم چه بود من فقط از خانواده خود دفاع ) در همین افکار بودم که باز پرس آمد و گفت چرا برای یک انتقام زن خود را به بیمارستان نرس او اگر فقط 4 دقیقه زود تر به بیمارستان میرسید زنده میماند؛ با فریاد سرم داد کشید و گفت: چرا انسان ها انقدر مغرورند.

تمام جهان بر روی سرم اب شد ناتوانی تمام وجود مرا احاطه کرده بود ، آری من باعث مرگ همسرم شدم و حق من چوبه دار است.

انسان ها برای بدست اوردن یک چیز از خشم باید یک چیزی که به او وابسته اند را از دست بدهی این قانون طبیعت است. والسلام ... حسین پورحسین احمدی...


داستان های کوتاه3

درخواست حذف این مطلب
باورها
گویند روزی ی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من مال او هستم، نه دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

داستان های کوتاه4

درخواست حذف این مطلب
عبید زاکانی


خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»گفت:....
می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما ی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر ی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

داستان های کوتاه1

درخواست حذف این مطلب



درس آموزگار به شاگردانش



معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه ی بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع د به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالا ه تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

داستان های کوتاه2

درخواست حذف این مطلب
معجون آرامش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود، ری انی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:...

آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید.
گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به ری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.